تـــــــــــــــــــوکــــــــا

***عشق زاییده ی تنهایی است و تنهایی نیز زاییده ی عشق!***

فضای خانه که از خنده های ما گرم است
چه عاشقانه نفس می کشم ! هوا گرم است

دوباره “دیده امت” زّل بزن به چشمانی
که از حرارت ” من دیده ام ترا ” گرم است

بیا گناه کنیم عشق را … نترس … ، خدا ،
هزار مشغله دارد ، سر ِ خدا گرم است


براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مهر 1393ساعت 1:46 بعد از ظهر  توسط نگار  | 

حس همدردی

 

دستانت را به من بده ...
بلند شو...
نمی شناسمت
اما ،
خودم را جای تو گذاشته ام و حس همدردی را خوب می شناسم ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393ساعت 8:36 بعد از ظهر  توسط نگار  | 

دلم می خواد

دلم میخواهد بخندم شاد… شاد…. شاد…… از آن خنده ها که چشم را براق میکند.. .. .. .. مگر نبودنت میگذارد….
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393ساعت 8:31 بعد از ظهر  توسط نگار  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم شهریور 1393ساعت 9:25 بعد از ظهر  توسط نگار  | 

ادم مغرور مثل کسی است

که بالای کوه ایستاده و همه

را کوچک می بیند غافل از اینکه

مردم هم از پایین او را

کوچک می بینند.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مرداد 1393ساعت 7:47 بعد از ظهر  توسط نگار  | 

هرچه انسان ،وجود ارزشمندتری داشته باشد به همان اندازه مودب و فروتن است.پروفسور حسابی

داشتن هدف، و رفتن به دنبالش، خوب است ولی عاشق هدف بودن و گرفتار شدن چیز دیگری است. پروفسور حسابی

من وقت را هدر دادم و اکنون اوست که مرا هدر می­دهد.ویلیام شکسپیر

چقدر بدبختند آنان که صبر و شکیبایی ندارند؛ مگر نه آن است که زخم ذره ذره التیام می­یابد. ویلیام شکسپیر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 2:1 بعد از ظهر  توسط نگار  | 

عکس: ‏اشتباه نکن 
نه زيبايي تو
نه محبوبيت تو 
مرا مجذوب خود نکرد
تنها آن هنگام که روح زخمي مرا بوسيدي
من عاشقت شدم.‏

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 1:58 بعد از ظهر  توسط نگار  | 

عکس

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 1:57 بعد از ظهر  توسط نگار  | 

مثل درخت باشید ؛

که در تهاجم پاییز ، هر چقدر برگهایش را از دست بدهد ، باز روح ِ زندگی را برای خویش نگه می دارد ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم تیر 1393ساعت 9:21 بعد از ظهر  توسط نگار  | 

دوستی

چه دوستی پاکی دارند کفش ها ؛ یکی گم شود ، دیگری محکوم به اوارگیست...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم تیر 1393ساعت 9:18 بعد از ظهر  توسط نگار  | 

 

 
 

ایـن جـا هـاے خـالـے کـه نـبـودنـت را

به رُخـم 
مـے کـشـنـد

چـه مـے دانـنـد . .

فـرهـادتـــ شـده اَم ، بـا تـمـام زنـانـگـے اَم

و چـه شـب هـا کـه

خـواب ِ شـیـریـنـَت را نـمـے بـیـنـَم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 9:3 بعد از ظهر  توسط نگار  | 

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم با عقل آب عشق به یک جو نمی رود بیچاره من که ساخته از آب و آتشم دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم پروانه را شکایتی از جور شمع نیست عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست شاهد شو ای شرار محبت که بی غشم باور مکن که طعنه طوفان روزگار جز در هوای زلف تو دارد مشوشم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 8:56 بعد از ظهر  توسط نگار  | 

همیشه

هرچه خاطره است ؛

از دریای شمال به این خانه می وزد . . . 

چطور می شود ؟!

یک تابستان . . 

یک غروب . .

یک ساحل . . 

یک نگاه . . 

یک آغوش . . 

بشود دنیای یک آدم ؟! . . .

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم خرداد 1393ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط نگار  | 

و عشق را 
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...
روزگار غریبی است نازنین...
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است 
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد... شاملو

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم خرداد 1393ساعت 10:54 بعد از ظهر  توسط نگار  | 

روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست
پرسید زان میانه یکی کودک یتیم:
کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست؟
آن یک جواب داد: چه دانیم ما که چیست؟
پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست
نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت:
این اشک دیده من و خون دل شماست
ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است
این گرگ سالهاست که با گله آشناست پروین اعتصامی

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم خرداد 1393ساعت 10:53 بعد از ظهر  توسط نگار  | 

 

همیشه به یاد داشته باشیم چهار چیز است که نمی توان آن را دوباره برگرداند. ۱.

 

سنگ...... پس از رها کردن . ۲.سخن..... پس از گفتن! ۳.موقعیت ... پس از پایان

 

یافتن. ۴.وزمان...پس از گذشتن.  

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1393ساعت 9:37 بعد از ظهر  توسط نگار  | 

قبل ترها!!

Naghmehsara (38)

 

قـبـل تـــر هـا . . .

عـاشــقـانـه هــای هــر کـس را کـه مـی خــوانـدم  ،

بـه ســادگی اش مـی خـــنـدیـدم !

حـالا خــودم گــریـه می کـنـم و بــرایـت عـاشـقـانه می نــویـسـم . . . !!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393ساعت 5:10 بعد از ظهر  توسط نگار  | 

عشق

همه چیز با بهانه اغاز می شود

 

جز عشق که وقتی میاید تازه

 

بهانه هایش شروع می شود...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393ساعت 5:8 بعد از ظهر  توسط نگار  | 

سلام

سلام

 

دلم براتون خیلی تنگ شده بود یه چند ماهی نتونستم  بیام به وب سر بزنم .

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393ساعت 9:24 بعد از ظهر  توسط نگار  | 

جای پا

در ساحل دریای زندگی قدم می زدم همه جا دو جای پا دیدم جای پای من و 


خدا به سختی که رسیدم فقط یک جای پا بود گفتم خدایا مرا در سخت ترین


 لحظات تنها گذاشتی گفت در سخت ترین لحظات تو را به دوش کشیدم.


+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1392ساعت 5:52 بعد از ظهر  توسط نگار  | 

دنيا - آدم-نقشه-

 

پدر روزنامه ميخواند اما پسر كوچكش مزاحمش ميشد پدر صفحه اي از روزنامه با

عكس نقشه جهان را قطعه

قطعه كرد و به پسر داد و گفت:

ببينم مي تواني جهان را دقيقا همان طور كه هست بچيني؟

مي دانست پسرش تمام روز گرفتار ابتكار است

اما يك ربع بعد پسر با نقشه كامل برگشت

پدر پرسيد: جغرافي بلدي؟

چگونه اين نقشه را چيدي ؟

پسر گفت: نه.

پشت اين صفحه عكس يك آدم بود .

وقتي آن آدم را دوباره ساختم دنيا را هم ساختم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1392ساعت 3:3 بعد از ظهر  توسط نگار  | 

عکس

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1392ساعت 11:53 بعد از ظهر  توسط نگار  | 

مزه ي آسمان


خدایا…

 آسمانت چه مزه ایست؟

 من تا به حال فقط زمین خورده ام !

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1392ساعت 11:50 بعد از ظهر  توسط نگار  | 

جاي خالي رو پر كنيد...


+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1392ساعت 9:42 بعد از ظهر  توسط نگار  | 

خدا

 

راز زندگی آرام این است

که امروز را در

کنار خدا گام برداری

و فردا را به او بسپاری...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1392ساعت 1:0 قبل از ظهر  توسط نگار  | 

 زیباترین حـس زنـבگی

                                   مرور خاطره های خوب است

                                       مرورت می کنمـ هنگامی که : בلتنگمـ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1392ساعت 4:10 بعد از ظهر  توسط نگار  | 

آورده اند...

 

روزی خسرو انوشیروان از حکیم بوذرجمهر پرسید:

ای حکیم: نیکبخت در جهان کیست؟

گفت: آن کس که سه چیز را با سه چیز بیاراید:

... اندیشه را به تردید

... گفتار را به راستی

و کردار را به سخاوت...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1392ساعت 5:9 بعد از ظهر  توسط نگار  | 

مطالب قدیمی‌تر