تاريخ : پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393 | 8:36 بعد از ظهر | نویسنده : نگار
 

دستانت را به من بده ...
بلند شو...
نمی شناسمت
اما ،
خودم را جای تو گذاشته ام و حس همدردی را خوب می شناسم ...

 



تاريخ : پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393 | 8:31 بعد از ظهر | نویسنده : نگار
دلم میخواهد بخندم شاد… شاد…. شاد…… از آن خنده ها که چشم را براق میکند.. .. .. .. مگر نبودنت میگذارد….

تاريخ : سه شنبه یازدهم شهریور 1393 | 9:25 بعد از ظهر | نویسنده : نگار



تاريخ : یکشنبه دوازدهم مرداد 1393 | 7:47 بعد از ظهر | نویسنده : نگار
ادم مغرور مثل کسی است

که بالای کوه ایستاده و همه

را کوچک می بیند غافل از اینکه

مردم هم از پایین او را

کوچک می بینند.



تاريخ : یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 | 2:1 بعد از ظهر | نویسنده : نگار
هرچه انسان ،وجود ارزشمندتری داشته باشد به همان اندازه مودب و فروتن است.پروفسور حسابی

داشتن هدف، و رفتن به دنبالش، خوب است ولی عاشق هدف بودن و گرفتار شدن چیز دیگری است. پروفسور حسابی

من وقت را هدر دادم و اکنون اوست که مرا هدر می­دهد.ویلیام شکسپیر

چقدر بدبختند آنان که صبر و شکیبایی ندارند؛ مگر نه آن است که زخم ذره ذره التیام می­یابد. ویلیام شکسپیر



تاريخ : یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 | 1:58 بعد از ظهر | نویسنده : نگار
عکس: ‏اشتباه نکن 
نه زيبايي تو
نه محبوبيت تو 
مرا مجذوب خود نکرد
تنها آن هنگام که روح زخمي مرا بوسيدي
من عاشقت شدم.‏



تاريخ : یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 | 1:57 بعد از ظهر | نویسنده : نگار
عکس



تاريخ : دوشنبه دوم تیر 1393 | 9:21 بعد از ظهر | نویسنده : نگار
مثل درخت باشید ؛

که در تهاجم پاییز ، هر چقدر برگهایش را از دست بدهد ، باز روح ِ زندگی را برای خویش نگه می دارد ...

 

 



تاريخ : دوشنبه دوم تیر 1393 | 9:18 بعد از ظهر | نویسنده : نگار
چه دوستی پاکی دارند کفش ها ؛ یکی گم شود ، دیگری محکوم به اوارگیست...



تاريخ : شنبه بیست و چهارم خرداد 1393 | 9:3 بعد از ظهر | نویسنده : نگار
 

 
 

ایـن جـا هـاے خـالـے کـه نـبـودنـت را

به رُخـم 
مـے کـشـنـد

چـه مـے دانـنـد . .

فـرهـادتـــ شـده اَم ، بـا تـمـام زنـانـگـے اَم

و چـه شـب هـا کـه

خـواب ِ شـیـریـنـَت را نـمـے بـیـنـَم

 



تاريخ : شنبه بیست و چهارم خرداد 1393 | 8:56 بعد از ظهر | نویسنده : نگار
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم با عقل آب عشق به یک جو نمی رود بیچاره من که ساخته از آب و آتشم دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم پروانه را شکایتی از جور شمع نیست عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست شاهد شو ای شرار محبت که بی غشم باور مکن که طعنه طوفان روزگار جز در هوای زلف تو دارد مشوشم...



تاريخ : شنبه هفدهم خرداد 1393 | 10:55 بعد از ظهر | نویسنده : نگار
همیشه

هرچه خاطره است ؛

از دریای شمال به این خانه می وزد . . . 

چطور می شود ؟!

یک تابستان . . 

یک غروب . .

یک ساحل . . 

یک نگاه . . 

یک آغوش . . 

بشود دنیای یک آدم ؟! . . .



تاريخ : شنبه هفدهم خرداد 1393 | 10:54 بعد از ظهر | نویسنده : نگار
و عشق را 
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...
روزگار غریبی است نازنین...
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است 
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد... شاملو



تاريخ : شنبه هفدهم خرداد 1393 | 10:53 بعد از ظهر | نویسنده : نگار
روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست
پرسید زان میانه یکی کودک یتیم:
کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست؟
آن یک جواب داد: چه دانیم ما که چیست؟
پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست
نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت:
این اشک دیده من و خون دل شماست
ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است
این گرگ سالهاست که با گله آشناست پروین اعتصامی



تاريخ : پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1393 | 9:37 بعد از ظهر | نویسنده : نگار

 

همیشه به یاد داشته باشیم چهار چیز است که نمی توان آن را دوباره برگرداند. ۱.

 

سنگ...... پس از رها کردن . ۲.سخن..... پس از گفتن! ۳.موقعیت ... پس از پایان

 

یافتن. ۴.وزمان...پس از گذشتن.  

 

 

 



تاريخ : سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393 | 5:10 بعد از ظهر | نویسنده : نگار

Naghmehsara (38)

 

قـبـل تـــر هـا . . .

عـاشــقـانـه هــای هــر کـس را کـه مـی خــوانـدم  ،

بـه ســادگی اش مـی خـــنـدیـدم !

حـالا خــودم گــریـه می کـنـم و بــرایـت عـاشـقـانه می نــویـسـم . . . !!

 



تاريخ : سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393 | 5:8 بعد از ظهر | نویسنده : نگار

همه چیز با بهانه اغاز می شود

 

جز عشق که وقتی میاید تازه

 

بهانه هایش شروع می شود...



تاريخ : یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393 | 9:24 بعد از ظهر | نویسنده : نگار

سلام

 

دلم براتون خیلی تنگ شده بود یه چند ماهی نتونستم  بیام به وب سر بزنم .



تاريخ : جمعه یکم شهریور 1392 | 5:52 بعد از ظهر | نویسنده : نگار
در ساحل دریای زندگی قدم می زدم همه جا دو جای پا دیدم جای پای من و 


خدا به سختی که رسیدم فقط یک جای پا بود گفتم خدایا مرا در سخت ترین


 لحظات تنها گذاشتی گفت در سخت ترین لحظات تو را به دوش کشیدم.




تاريخ : پنجشنبه سیزدهم تیر 1392 | 3:3 بعد از ظهر | نویسنده : نگار
 

پدر روزنامه ميخواند اما پسر كوچكش مزاحمش ميشد پدر صفحه اي از روزنامه با

عكس نقشه جهان را قطعه

قطعه كرد و به پسر داد و گفت:

ببينم مي تواني جهان را دقيقا همان طور كه هست بچيني؟

مي دانست پسرش تمام روز گرفتار ابتكار است

اما يك ربع بعد پسر با نقشه كامل برگشت

پدر پرسيد: جغرافي بلدي؟

چگونه اين نقشه را چيدي ؟

پسر گفت: نه.

پشت اين صفحه عكس يك آدم بود .

وقتي آن آدم را دوباره ساختم دنيا را هم ساختم.

 



تاريخ : سه شنبه یازدهم تیر 1392 | 11:53 بعد از ظهر | نویسنده : نگار
عکس



تاريخ : دوشنبه دهم تیر 1392 | 11:50 بعد از ظهر | نویسنده : نگار

خدایا…

 آسمانت چه مزه ایست؟

 من تا به حال فقط زمین خورده ام !



تاريخ : دوشنبه دهم تیر 1392 | 9:42 بعد از ظهر | نویسنده : نگار




تاريخ : سه شنبه چهارم تیر 1392 | 1:0 قبل از ظهر | نویسنده : نگار
 

راز زندگی آرام این است

که امروز را در

کنار خدا گام برداری

و فردا را به او بسپاری...



تاريخ : یکشنبه دوم تیر 1392 | 4:10 بعد از ظهر | نویسنده : نگار
 زیباترین حـس زنـבگی

                                   مرور خاطره های خوب است

                                       مرورت می کنمـ هنگامی که : בلتنگمـ

 



تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1392 | 5:9 بعد از ظهر | نویسنده : نگار
 

روزی خسرو انوشیروان از حکیم بوذرجمهر پرسید:

ای حکیم: نیکبخت در جهان کیست؟

گفت: آن کس که سه چیز را با سه چیز بیاراید:

... اندیشه را به تردید

... گفتار را به راستی

و کردار را به سخاوت...

 



تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1392 | 5:4 بعد از ظهر | نویسنده : نگار
 

 اگر نمی توانی به کسی امید بدهی ناامیدش نکن.

اگر شنونده خوبی هستی رازدار خوبی هم باش.

اگر نمی توانی زخمی را مرهم بکشی نمک هم نباش.

اگر خواستی کسی را سیر کنی ماهی بهش نده ماهیگیری یادش بده.